قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم
یار است و عجب عزیز یار است از من به بر تو یاد گار ست
من داشته ام عزیز وارش تو نیز چو من عزیز درش
گو لیلی از این سرای دلگیر آن لحظه که میبرید زنجیر
در ممهر تو تن به خاک میداد وز یاد تو جان پاک میداد
در عاشقی تو صادقی کرد جان بر سر کار عاشقی کرد
سبکباران ساحل ها
لب دریا نسیم و آب و آهنگ
شکسته ناله های موج بر سنگ
مگر دریا دلی داند که ما را
چه توفان هاست دراین سینه تنگ
تب و تابی است در موسیقی آب
کجا پنهان شده است این روح بی تاب ؟
فرازش شوق هستی شور پرواز
فرودش غم سکوتش مرگ و مرداب
سپردم سینه را بر سینه کوه
غریق بهت جنگلهای انبوه
غروب بیشه زارانم درافکند
به جنگلهای بی پایان اندوه
لب دریا گل خورشید پرپر
به هر موجی پری خونین شناور
به کام خویش پیچاندن و بردند
مرا اگر مردابهای سرد باور
بخوان این مرغ مست بیشه دور
که ریزد از صدایت شادی و نور
قفس تنگ است و دلتنگ است ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پرشور
لبدریا غریو موج و کولک
فروپیچد شب در باد نمنک
نگاه ماه در آن ابر تاریک
نگاه ماهی افتاده بر خک
پریشان است امشب خاطر آب
چه راهی می زند آن روح بی تاب ؟
سبکباران ساحل ها چه دانند
شب تاریک و بیم موج و گرداب
لب دریا شب از هنکامه لبریز
خروش موجها پرهیز پرهیز
در آن توفان که صد فریاد گم شد
چه برمی اید از وای شباویز
چراغی دور در ساحل شکفته
من و دریا دو همراه نخفته
همهشب گفت دریا قصه با ماه
دریغا حرف من حرف نگفت
بهار عشق
روان پرور بود خرم بهاری
که گیری پای سروی دست یاری
و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جانست
صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
و گر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
که هر جا نوگلی باشد بهار است
رسوای دل
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
داغ تنهایی
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنها سوختم
جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
باده فروش
بنگر آن ماه روی باده فروش
غیرت آفتاب و غارت هوش
جام سیمین نهاده بر کف دست
زلف زرین فکنده بر سر دوش
غمزه اش راه دل زند که بیا
نرگسش جام می دهد که بنوش
غیر آن نوش لب که مستان را
جان و دل پرورده ز چشمه نوش
دیده ای آفتاب ما به دست
دیده ای ماه آفتاب فروش ؟
عشق و صبوری
بزمی است دلفروز و شبی بهجت آورست
شمع نشاط روشن و مجلس منورست
جمعند اهل معنی و اقبال بر درست
بس میرود حدیث و همه نامکررست
« وز هر چه میرود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست »
ماراست مهر دلبر محبوب در ضمیر
باشد ز خود گریز و ازوئیم ناگزیر
در دام مهر اوست مرا مرغ دل اسیر
ای آفتاب از سر ما سایه بر مگیر
« شاید که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منورست »
ای باد صبحدم برو از من به سوی یار
جان همرهت کنم که در آنجا کنی نثار
آنگه زمین ببوس و ز سوی من فکار
بر گو که ای خدای جهانت نگاه دار
« باز آ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر الله اکبرست »
بازآ که پیش پای تو جانها فدا کنیم
عهدی که بسته ایم به خدمت وفا کنیم
باز آ که جان فدای تو فرخ لقا کنیم
خرم دمی که دیده به روی تو وا کنیم
« گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمترست »
کیوان اگر ترا سخنی روح پرورست
از فیض مهر روی دلارای دلبرست
وانگه ترا چو سعدی استاد رهبرست
باغ سخن چو طرّه جانان معطرست
« این بوی روح پرور از آن خوی دلبرست
وین آب زندگانی از آن جوی کوثرست »
دوباره قاصدک ها پر گشودند
سیاهی زین شب تیره زدودند
نسیم عشق بازآوردشان باز
به سوی شهر آنان را به پرواز
سخن از عشق بودی در دم آغاز
پسین دم هم به نام عشق شد باز
کنار پنجره از پشت شیشه
لبان بسته ام مانده به کوچه
ز چشمم می کنم این مویه آوا
دوباره قاصدک ها قاصدک ها
بی تو ‚ زمستان
شیشه ها چه سردشان بود
پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای آه گرم تو
و آن سرپنجه
تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پک کنی
افسوس
پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است
به کجا می روی
به کجا می روی٬صبر کن
صبر کن ٬عشق زمینگیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا می روی
قدر دگر صبر کن
آسمان پای پرت پیر شود٬بعد برو
تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن
عشق نمک گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد
صبر کن٬ گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش
باش ٬باش ای نازنین
باش ای مهربان
خواب تو تعبیر شود بعد برو.
ماه بالاي سر آبادي است،
اهل آبادي در خواب .
روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويم.
باغ همسايه چراغش روشن .
من چراغم خاموش.
ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب.
***
غوك ها مي خوانند .
مرغ حق هم گاهي .
كوه نزديك من است : پشت افراها، سنجدها .
و بيابان پيداست .
سنگ ها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست .
سايه هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست .
***
نيمه شب بايد باشد .
دب اكبر آن است : دو وجب بالا تر از بام .
آسمان آبي نيست ، روز آبي بود .
ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم .
ياد من باشد فردان لب سلخ. طرحي ازبزها بردارم
طرحي از جاروها ، سايه هاشان درآب ،
ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب،
زود از آب درآرم .
ياد من باشد كاري نكنم . كه به قانون زمين برخورد .
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم
ياد من باشد تنها هستم .
***
ماه بالاي سَر تنهايي است
بر قله ايستادم
آغوش باز كردم
جان را به باد صبح
تن را به آفتاب سپردم
روح يگانگي
با مهر ، با سپهر
با سنگ ، با نسيم
با آب، با گياه
در تار و پود من جريان يافت
موجي لطيف، بافته از جوهر جهان
تا عمق هفت پرده ي تن را زهم شكافت
"من" را ز من ربود
"ما" ماند.
راه يافته در جاودانگي
صبح خيال داد ز كف آفتاب را
رويا شكست شيشه شيرين خواب را
با چشمه زلال بگو رفت آنكه داشت
قدر صداي زمزمه پاي آب را
از او بهشت هشت كتابست يادگار
گل رفت و ما زكف ندهيم اين گلاب را
سهراب سايه بود ولي در بهار عشق
مي كاشت پشت پنجره ها آفتاب را
سهراب نور بود ولي در تمام عمر
از چهره بر نداشت حرير حجاب را
در خلوت سكوت به خورشيد راه يافت
افراشت بر فراز سحر شعر ناب را
با رنگ گونه، گل را شكوه داد
بر لوح جان سپرد گل انتخاب را
گاهي به روي صفحه آب روان جوي
تصوير مي نمود گذشت شباب را
گاهي بگوش كوچك گلبرك مي سپرد
نجواي دلخراش شب اضطراب را
واسه تو ميخک و واسه بقيه رز ميارم تو رو هر وقت مي بينم يه جورايي بز ميارم
توو قرار با خوشکلا سيب بهشون هديه مي دم واسه تو که ميموني يه عالمه موز ميارم!!!
نازم ! جیگرم ! عسلم ! شیرینم ! خوشگلم ! با نمکم ! تازه با حال هم هستم
قطعهای از شاهکار ادبی یک ترک : شب بود و خورشید به روشنی میدرخشید، پیرمردی جوان، یکه و تنها با خانوادهاش در سکوت گوشخراش خیابان قدمزنان ایستاده بود
بچه: بابا من کی آونقدر بزرگ میشم که هر کاری دلم خواست بکنم؟ بابا: پسرم، تا حالا کسی اینقدر بزرگ نشده
به یه ترکه میگن ،میدونی چرا آذربایجان شرقی و غربی رو از هم جدا کردن ؟میگه لابد میخواستن خر تو خر نشه!
ترکه میره جبهه فرداش بر میگرده میگن چرا برگشتی؟ میگه پدر سوخته ها به قصد کشت تفنگ بازی میکردن
به نیوتن گفتندبرای چی از افتادن سیب تعجب کردی نیوتن برای اینکه من زیر درخت گلابی نشسته بودم
ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه
غضنفر میره بالای پل عابر پیاده داد می زنه حالا من خر،من نفهم، آخه شما این رودخانه می بینید که اومدین روش پل زدین
روباهی به زاغی گفت: چه دمی، چه سری، عجب پایی! زاغ عصبانی شد و گفت: بیتربیت! خجالت بکش. اون موقع من کلاس اول بودم. حالا شوهر دارم!
ترکه از صدای جیرجیرک خوابش نمی برده، جیرجیرکه رو روغنکاری می کنه!
زندگی کن و لبخند بزن
بخاطر آنهایی که با لبخندت زندگی میکنند
تو پادگان چشمات رژه رفتم بی معرفت سهم من از عشق تو فقط کلاغ پر بود
میدونی اگه یه روز به هر دلیلی نبینمت یا صداتو نشنوم میرم بالای بلند ترین ساختمان شهر و داد میزنم آخیش یه امروزو از دستش راحت شدم
هیچ میدونی یه تیکه سنگ مربوط به ۱۰۰۰ سال پیش به تازگی پیدا شده که این مسیجی که تو الان فرستادی روش هک شده بوده
افغانیه میره خونیه زنه دزدی زنه میترسه میگه بیا این طلاها اینم پول افغانیه میگه خودتو به اون راه نزن نون خشکا کجان؟
اولین اس ام اس جهان در سال:01/01/0001
در ساعت: 00:00:01 ارسال شد:
آدم: دوست دارم جیگر
حوا : شما ...!؟
نون و پنیر و چایی ، قصه ی آشنایی ، الهی یاد نگیری هرگز تو بی وفایی ، روی گلهای نرگس با یه مداد قرمز ، هزار دفعه نوشتم : زندگی بی تو هرگز !
میدونی هر بار که پلک میزنی من نفس می کشم ؟ پس به کسی خیره نشو چون من خفه میشم!
قاب عکستو زدم جای ساعت دیواریاز اون موقع به بعد تو شدی تمومه لحظه هام . . .
یارو حس شاعری بهش دست میده
به نامزدش میگه:
در قلب منی هرگز
توی دنیا دو تا نابینا میشناسم یکی تو که
هیچ وقت عشقم رو ندیدی
یکی من که کسی رو جز تو ندیدم
امروز روز اختراع کبریته روزت مبارک آتیش پاره!!!
دل حريف اين همه ماتم نمي شوي---بيچاره تر منم كه تو آدم نميشوي----بار فراق دوست اگر بر سرت نهند---چون چوب خشك ميشكني خم نمي شوي---چون شمع سرگداخته اي در تعجبم--با ازدياد شعله چرا كم نميشوي---هر شب دعا كنم كه شوي سر به راه تر---آخر چرا اسير دعايم نمي شوي؟--
به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي كه تظاهر مي كني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت....
مرا به حال خود ای ابر مهربان بگذار ××× مجال گریه کم و حجم درد بسیار است
کودکان به دامان رویا پناه می برند/ بزرگترها گوشه ای ایستاده نظاره می کنند... بياييد کودکانه باشيم اما بزرگ
اگر هنوز زنده هستم به خاطر این است که هنوز به جایی که باید باشم نرسیده ام
زندگی چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند
در عاشقی گریز نباشد ز سازو سوز استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم
عشق است که صد پاره نماید جگر کوه ××× این گونه هنر تیشه فرهاد ندارد
من خسته ترين واژه ملموس شبم ,کاش در اين وسعت تاریک يک نفر درد مرا مي فهميد
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصل ها را بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
هركه دل بستم به اوانديشه اش ياري نبود بين ما جز قلب سنگش هيچ ديواري نبود زخمها خوردم ز دست نارفيقان بارها هيچ زخمي همچو زخم عشق تو كاري نبود
کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و سياره فقط يکي مشتريست
دست هایی که "کمک" می کنند مقدس تر از لب هایی هستند که "دعا" می کنند
In my dreams you gave me your heart. in my dreams we were never apart. in my dreams you kept me close. in my dreams you loved me the most. in my dreams we r always together... might as well be dreaming forever
Years are like months , months are like weeks , weeks are like days , days are like hours and hours are like seconds ..............when u are with me
Roses love sunshine, violets love dew all the flowers int the world no how much i love YOU
Love is like war ... Easy to start ... Difficult to end ... Impossible to forget
|
+| نوشته شده توسط
(داوود ).دوست داری نظر بده. در جمعه 18 مرداد1387
|