به هر بهانه تو از من بريده اي گل من
تو ساده تر ز من و دل نديده اي گل من
دلم به خاطر خوش باوريم مي سوزد
تو چون کبوتري، اما پريده اي گل من
زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني تو بود
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيباترين هديه عمرم محبت تو بود
زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود
زيباترين اعترافم عشق تو بود
دوستت دارم
خدايم آه اي خدايم صدايت مي زنم بشنو صدايم **
شکنجه گاه اين دنيا چه آيد به جرم زندگي اين شد سزايم آه اي خدايم بشنو صدايم**
مرا بگذار با اين ماجرايم نمي پرسم چرا اين شد سزايم آه اي خدايم بشنو صدايم**
گلويم مانده از فرياد و فرياد ندارد که از غم مرگ صدا را **
به بقض هر نفس پيچيده سوگند به گلهاي به خون غلطيده سوگند **
به مادر سوگواره جاودانه که داغ نوجوان ديده سوگتد **
خدا حادثه در انتظار است به هر سو باد وحشي در گذار است **
به فکر قتل عام لاله ها باش که خواب گل به گل کاووس خانه است **
خدايم اي پناه لحظه هايم صدايت مي زنم با گريه هايم **
صدايت ميزنم بشنو صدايم **
الهي در شب بختم بسوزان ولي محتاج نا مردان مگردان **
عطا کن دست بر چشم همتم را خجل از روي محتاجان مگردان **
الهي کيفرم را مي پزيرم که تو ذات خود را پس بگيرم **
کمک کن تا که با نا حق نسازم براي عشق و آزادي بميرم **
خدايم اي پناه لحظه هايم صدايت مي زنم با گريه هايم**
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش
اما کسی حال من غمگین را نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش
اما کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که همدم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
دلم هوای خزان کرده است
دلم هوای کوچ پرنده های غریب
و پا به پای تمام نقوش بیزاری
دلم هوای پژمردن کرده ست
چه بی تفاوتی تلخی
دلم هوای مردن کرده ست
کجاست یار؟
کجاست ظلمت؟
بیغوله؟
کوچه؟
تنهائی؟
دلم هوای مردن کرده ست!!!
سلام.ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من،
با این فاصله ای که بین من و
تو میباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای
روی گونه درخشانت میسر
است؟ ای آسمان آبی من، بین من و تو
فاصله ای است، پس چگونه دستم
را بر روی گونه نازنینت
بکشم و تو را نوازش کنم؟
آری من ستاره می شوم و به آسمان
زندگی می آیم تا بر چهره
درخشانت بوسه بزنم
آرزویم این است
نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز
تو عاشق باشی
عاشق آن که تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد...
چرا دیگر نمی تابیبه این دریای طوفانی
هوا سرد است و خورشیدم نگو در بند و زندانی
تمام این غزلها را به یمن آنکه برگردی
کنم سیراب و بعد از آن سر راه تو قربانی
نگو دریا نمی بارد که من از گریه لبریزم
و در هر قطره اشکم که میریزد ، تو پنهانی!
سفر کردند ماهی ها از این دریای یخ بسته
تو تابستان من بودی ، شدم دیگر زمستانی
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
خودت این را به من گفتی ولی حالا گریزانی!!!
من از هر مرغ دریایی نشانی از تو می خواهم
که می گویند عاشق شد مگر این را نمی دانی ؟!
و در آن لحظه امواجی مرا بر صخره می کوبند
تنم آهسته می سوزد در اندوه پشیمانی
به آن چشمی که می بوسی ، حسادت می کنم اما
دلم آرام می گیرد که تو خوشحال و شادمانی
دیگه میرم ...!!!