تبليغاتX
(بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد شد)
...عقل کوچکتر از آنست که رهبر باشد...
 best picture...؟
left me







 

|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در سه شنبه 29 مرداد1387  |
 good picture...؟







www.hamtaraneh.com




|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در دوشنبه 28 مرداد1387  |
 best picture...؟
Image:Stop! I love you.jpg









 











|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در دوشنبه 21 مرداد1387  |
 شعر عشقولانه و آف ...؟

 قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

 جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

 قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

 اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

 قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

 دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

 می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

 برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

 روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

 دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم

 


یار است و عجب عزیز یار است                    از من به بر تو یاد گار ست   

من داشته ام عزیز وارش                             تو نیز چو من عزیز درش   

گو لیلی از این سرای دلگیر                           آن لحظه که میبرید زنجیر  

در ممهر تو تن به خاک میداد                           وز یاد تو جان پاک میداد  

در عاشقی تو صادقی کرد                           جان  بر سر کار عاشقی کرد 


سبکباران ساحل ها

لب دریا نسیم و آب و آهنگ
شکسته ناله های موج بر سنگ
مگر دریا دلی داند که ما را
 چه توفان هاست دراین سینه تنگ
 تب و تابی است در موسیقی آب
 کجا پنهان شده است این روح بی تاب ؟
فرازش شوق هستی شور پرواز
فرودش غم سکوتش مرگ و مرداب
سپردم سینه را بر سینه کوه
 غریق بهت جنگلهای انبوه
غروب بیشه زارانم درافکند
به جنگلهای بی پایان اندوه
لب دریا گل خورشید پرپر
به هر موجی پری خونین شناور
 به کام خویش پیچاندن و بردند
 مرا اگر مردابهای سرد باور
بخوان این مرغ مست بیشه دور
که ریزد از صدایت شادی و نور
 قفس تنگ است و دلتنگ است ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پرشور
 لبدریا غریو موج و کولک
 فروپیچد شب در باد نمنک
نگاه ماه در آن ابر تاریک
 نگاه ماهی افتاده بر خک
پریشان است امشب خاطر آب
چه راهی می زند آن روح بی تاب ؟
سبکباران ساحل ها چه دانند
شب تاریک و بیم موج و گرداب
لب دریا شب از هنکامه لبریز
 خروش موجها پرهیز پرهیز
در آن توفان که صد فریاد گم شد
 چه برمی اید از وای شباویز
 چراغی دور در ساحل شکفته
من و دریا دو همراه نخفته
 همهشب گفت دریا قصه با ماه
 دریغا حرف من حرف نگفت

 

بهار عشق

روان پرور بود خرم بهاری
 که گیری پای سروی دست یاری
و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جانست
 صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
 و گر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
 که هر جا نوگلی باشد بهار است


رسوای دل

همچو نی می نالم از سودای دل
 آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
 آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل


داغ تنهایی

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنها سوختم

جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم


باده فروش

 بنگر آن ماه روی باده فروش
      غیرت آفتاب و غارت هوش
             جام سیمین نهاده بر کف دست
                    زلف زرین فکنده بر سر دوش
                          غمزه اش راه دل زند که بیا
                                نرگسش جام می دهد که بنوش
                                     غیر آن نوش لب که مستان را 
                                           جان و دل پرورده ز چشمه نوش
                                                دیده ای آفتاب ما به دست
                                                     دیده ای ماه آفتاب فروش ؟


عشق و صبوری

بزمی است دلفروز و شبی بهجت آورست
شمع نشاط روشن و مجلس منورست
جمعند اهل معنی و اقبال بر درست
بس میرود حدیث و همه نامکررست
« وز هر چه میرود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست »

ماراست مهر دلبر محبوب در ضمیر
باشد ز خود گریز و ازوئیم ناگزیر
در دام مهر اوست مرا مرغ دل اسیر
ای آفتاب از سر ما سایه بر مگیر
« شاید که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منورست »

ای باد صبحدم برو از من به سوی یار
جان همرهت کنم که در آنجا کنی نثار
آنگه زمین ببوس و ز سوی من فکار
بر گو که ای خدای جهانت نگاه دار
« باز آ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر الله اکبرست »

بازآ که پیش پای تو جانها فدا کنیم
عهدی که بسته ایم به خدمت وفا کنیم
باز آ که جان فدای تو فرخ لقا کنیم
خرم دمی که دیده به روی تو وا کنیم
« گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمترست »

کیوان اگر ترا سخنی روح پرورست
از فیض مهر روی دلارای دلبرست
وانگه ترا چو سعدی استاد رهبرست
باغ سخن چو طرّه جانان معطرست
« این بوی روح پرور از آن خوی دلبرست
وین آب زندگانی از آن جوی کوثرست »


قاصدک ها

 

دوباره قاصدک ها پر گشودند
 سیاهی زین شب تیره زدودند
نسیم عشق بازآوردشان باز
به سوی شهر آنان را به پرواز
سخن از عشق بودی در دم آغاز
پسین دم هم به نام عشق شد باز
کنار پنجره از پشت شیشه
 لبان بسته ام مانده به کوچه
 ز چشمم می کنم این مویه آوا
دوباره قاصدک ها قاصدک ها


بی تو ‚ زمستان

 شیشه ها چه سردشان بود
 پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای ‌آه گرم تو
 و آن سرپنجه
 تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پک کنی
افسوس
 پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است


 به کجا می روی 
 به کجا می روی٬صبر کن
 صبر کن ٬عشق زمینگیر شود بعد برو
 یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

 ای کبوتر به کجا می روی
 قدر دگر صبر کن
 آسمان پای پرت پیر شود٬بعد برو
 تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
 خنده کن
 عشق نمک گیر شود بعد برو
 یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد
 صبر کن٬ گریه به زنجیر شود بعد برو
 خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
 باش
 باش ٬باش ای نازنین
 باش ای مهربان
 خواب تو تعبیر شود بعد برو.


ماه بالاي سر آبادي است،

اهل آبادي در خواب .

روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويم.

باغ همسايه چراغش روشن .

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب.

***

غوك ها مي خوانند .

مرغ حق هم گاهي .

كوه نزديك من است : پشت افراها، سنجدها .

و بيابان پيداست .

سنگ ها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست .

سايه هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست .

***

نيمه شب بايد باشد .

دب اكبر آن است : دو وجب بالا تر از بام .

آسمان آبي نيست ، روز آبي بود .

ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم .

ياد من باشد فردان لب سلخ. طرحي ازبزها بردارم

طرحي از جاروها ، سايه هاشان درآب ،

ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب،

زود از آب درآرم .

ياد من باشد كاري نكنم . كه به قانون زمين برخورد .

ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم

ياد من باشد تنها هستم .

***

ماه بالاي سَر تنهايي است


بر قله ايستادم
آغوش باز كردم
جان را به باد صبح
تن را به آفتاب سپردم

روح يگانگي
با مهر ، با سپهر
با سنگ ، با نسيم
با آب، با گياه
در تار و پود من جريان يافت
موجي لطيف، بافته از جوهر جهان
تا عمق هفت پرده ي تن را زهم شكافت
"من" را ز من ربود
"ما" ماند.
راه يافته در جاودانگي


صبح خيال داد ز كف آفتاب را
رويا شكست شيشه شيرين خواب را
با چشمه زلال بگو رفت آنكه داشت
قدر صداي زمزمه پاي آب را
از او بهشت هشت كتابست يادگار
گل رفت و ما زكف ندهيم اين گلاب را
سهراب سايه بود ولي در بهار عشق
مي كاشت پشت پنجره ها آفتاب را
سهراب نور بود ولي در تمام عمر
از چهره بر نداشت حرير حجاب را
در خلوت سكوت به خورشيد راه يافت
افراشت بر فراز سحر شعر ناب را
با رنگ گونه، گل را شكوه داد
بر لوح جان سپرد گل انتخاب را
گاهي به روي صفحه آب روان جوي
تصوير مي نمود گذشت شباب را
گاهي بگوش كوچك گلبرك مي سپرد
نجواي دلخراش شب اضطراب را


واسه تو ميخک و واسه بقيه رز ميارم تو رو هر وقت مي بينم يه جورايي بز ميارم


توو قرار با خوشکلا سيب بهشون هديه مي دم واسه تو که ميموني يه عالمه موز ميارم!!!


نازم ! جیگرم ! عسلم ! شیرینم ! خوشگلم ! با نمکم ! تازه با حال هم هستم


قطعه‌ای از شاهکار ادبی یک ترک : شب بود و خورشید به روشنی می‌درخشید، پیرمردی جوان، یکه و تنها با خانواده‌اش در سکوت گوش‌خراش خیابان قدم‌زنان ایستاده بود


بچه: بابا من کی آونقدر بزرگ میشم که هر کاری دلم خواست بکنم؟ بابا: پسرم، تا حالا کسی اینقدر بزرگ نشده


به یه ترکه میگن ،میدونی چرا آذربایجان شرقی و غربی رو از هم جدا کردن ؟میگه لابد میخواستن خر تو خر نشه!


ترکه میره جبهه فرداش بر میگرده میگن چرا برگشتی؟ میگه پدر سوخته ها به قصد کشت تفنگ بازی میکردن


به نیوتن گفتندبرای چی از افتادن سیب تعجب کردی نیوتن برای اینکه من زیر درخت گلابی نشسته بودم


ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه


غضنفر میره بالای پل عابر پیاده داد می زنه حالا من خر،من نفهم، آخه شما این رودخانه می بینید که اومدین روش پل زدین


روباهی به زاغی گفت: چه دمی، چه سری، عجب پایی! زاغ عصبانی شد و گفت: بی‌تربیت! خجالت بکش. اون موقع من کلاس اول بودم. حالا شوهر دارم!


ترکه از صدای جیرجیرک خوابش نمی برده، جیرجیرکه رو روغنکاری می کنه!


زندگی کن و لبخند بزن

بخاطر آنهایی که با لبخندت زندگی میکنند


تو پادگان چشمات رژه رفتم بی معرفت سهم من از عشق تو فقط کلاغ پر بود


میدونی اگه یه روز به هر دلیلی نبینمت یا صداتو نشنوم میرم بالای بلند ترین ساختمان شهر و داد میزنم آخیش یه امروزو از دستش راحت شدم


هیچ میدونی یه تیکه سنگ مربوط به ۱۰۰۰ سال پیش به تازگی پیدا شده که این مسیجی که تو الان فرستادی روش هک شده بوده


افغانیه میره خونیه زنه دزدی زنه میترسه میگه بیا این طلاها اینم پول افغانیه میگه خودتو به اون راه نزن نون خشکا کجان؟


اولین اس ام اس جهان در سال:01/01/0001
در ساعت: 00:00:01 ارسال شد:
آدم: دوست دارم جیگر
حوا : شما ...!؟


نون و پنیر و چایی ، قصه ی آشنایی ، الهی یاد نگیری هرگز تو بی وفایی ، روی گلهای نرگس با یه مداد قرمز ، هزار دفعه نوشتم : زندگی بی تو هرگز !


میدونی هر بار که پلک میزنی من نفس می کشم ؟ پس به کسی خیره نشو چون من خفه میشم!


قاب عکستو زدم جای ساعت دیواریاز اون موقع به بعد تو شدی تمومه لحظه هام . . .


یارو حس شاعری بهش دست میده

به نامزدش میگه:

در قلب منی هرگز


توی دنیا دو تا نابینا میشناسم یکی تو که

هیچ وقت عشقم رو ندیدی

یکی من که کسی رو جز تو ندیدم


امروز روز اختراع کبریته روزت مبارک آتیش پاره!!!



 دل حريف اين همه ماتم نمي شوي---بيچاره تر منم كه تو آدم نميشوي----بار فراق دوست اگر بر سرت نهند---چون چوب خشك ميشكني خم نمي شوي---چون شمع سرگداخته اي در تعجبم--با ازدياد شعله چرا كم نميشوي---هر شب دعا كنم كه شوي سر به راه تر---آخر چرا اسير دعايم نمي شوي؟--


به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي كه تظاهر مي كني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت....



مرا به حال خود ای ابر مهربان بگذار ××× مجال گریه کم و حجم درد بسیار است


کودکان به دامان رویا پناه می برند/ بزرگترها گوشه ای ایستاده نظاره می کنند... بياييد کودکانه باشيم اما بزرگ


اگر هنوز زنده هستم به خاطر این است که هنوز به جایی که باید باشم نرسیده ام


زندگی چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند


در عاشقی گریز نباشد ز سازو سوز استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم


عشق است که صد پاره نماید جگر کوه ××× این گونه هنر تیشه فرهاد ندارد


من خسته ترين واژه ملموس شبم ,کاش در اين وسعت تاریک يک نفر درد مرا مي فهميد


غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصل ها را بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست


هركه دل بستم به اوانديشه اش ياري نبود بين ما جز قلب سنگش هيچ ديواري نبود زخمها خوردم ز دست نارفيقان بارها هيچ زخمي همچو زخم عشق تو كاري نبود


کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و سياره فقط يکي مشتريست


دست هایی که "کمک" می کنند مقدس تر از لب هایی هستند که "دعا" می کنند


In my dreams you gave me your heart. in my dreams we were never apart. in my dreams you kept me close. in my dreams you loved me the most. in my dreams we r always together... might as well be dreaming forever


Years are like months , months are like weeks , weeks are like days , days are like hours and hours are like seconds ..............when u are with me


Roses love sunshine, violets love dew all the flowers int the world no how much i love YOU


Love is like war ... Easy to start ... Difficult to end ... Impossible to forget


|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در جمعه 18 مرداد1387  |
 India picture...؟







 



 

|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در جمعه 18 مرداد1387  |
 India picture...؟








|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در جمعه 18 مرداد1387  |
 متن عشقولانه...؟

من پا به پای موكب خورشيد
يك روز تا غروب سفر كردم

دنيا چه كوچك است!
وين راه شرق و غرب چه كوتاه!
تنها دو روز راه ميان زمين و ماه .

اما من و تو دور
آنگونه دور دور ، كه اعجاز عشق نيز
ما را به يكدگر نرساند ز هيچ راه
آه ! ...

فريدون مشيری


در اين هستي غم انگيز
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي " دوستت دارم"
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر نازنين من
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
اين حرف آخر نيست
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم ...

مصطفي مستور

مِي و ميخانه مست و مِي کشان مست
زمين مست و زمان مست آسمان مست
نسيم از حلقه زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و باغبان مست
تا زدم يک جرعه مي از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشي ز دستت
شد زمين مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست
تو زمزمه ي چنگ و عود مني
نغمه خفته در تار و پود مني
تو باده ي جام و سبوي مني
مايه هستي و هاي و هوي مني
گرچه مست مستم ، نه مي پرستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم
تا من چشم مست تو ديدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشيدم
شد زمين مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست ...

بيژن ترقي

 
هر شب
خاطراتت را
به مهرباني
به سينه مي فشارم
به مانند مادري
که
کودکش را به آغوش مي کشد ...

هر شب
خاطراتت را
به گرمي
لمس مي کنم
به مانند
اولين برخورد
بين دو عنصر
عاشق و معشوق ...

داغ مي کنم
آتش مي گيريم
پَر سوخته مي شوم

صبحهنگام
دور از جنازه سوخته ام
دو دست مرا ميابند

پُر از خاطرات ...


وداع مي کنم
با تو
تويي که چشمانت هميشه با دلم سخن داشت ...

گلم ...
دلم ...
اين روزها از هميشه بي قرارترم
مانند پاييز
که لحظه لحظه
باران را انتظار مي کشد ...

ما نه خط هاي موازي بوديم
نه متقاطع
من و تو
فقط دو خط بي ريا بوديم
دو خط کم رنگ
شايد پر رنگ ...

خط هاي تو
هميشه خط هاي بي رنگ مرا
انتظار مي کشيد ...

و خط هاي ناموزون من
هميشه خط هاي عاشقانه تو را
انکار مي کرد !

گلم ...
دلم ...
به همين اشک هاي گاه و بي گاه
من بد نبودم
ما هزار سال دير آمديم
و هزار سال ديرتر به هم رسيديم ...

روياهاي خاک خورده عاشقانه من
متعلق به هزار سال پيش هست
و صداقت جاودانه تو ايضا ...

گلم ...
دلم ...

وداع مي کنم ...
با تو
نه !
با دنياي عاشقانه خودم ...

وداع مي کنم ...


اصلا چه فرق مي کند
ها ‍!
چه فرق مي کند
که ما
براي هم باشيم
يا براي غير !

نه من طاقت
گذر دارم
نه تو تاب سفر
...

براي هم
قفس ساخته ايم !

مِنَتَش را هم
ميگذاريم !

قفس ،
قفس است
چه از طلا باشد
يا از ياد تو !

اصلا چه فرق مي کند !

ها !

من در قفس مي ميرم
حالا
چه در دست هاي تو باشم
يا در دست هاي غير
...

ميميرم ...



اين همه غم منُ آبم ميکنه
مِث مست مِيِ صد ساله خرابم ميکنه ...


هر روز اگر یک بوسه مهمان تو باشم   

عمری به شیرینی غزل خوان تو باشم  

با من اگر پیمان نگه داری به یاری 

من تا نفس دارم به پیمان تو باشم  

عشق تو شد فرمانروای هستی من 

تا هر چه فرمایی به فرمان تو باشم  

گر در تو حیران مانده ام بر من ببخشای 

من دوست می دارم که حیران تو باشم 

حیران چشمان تو بودن رستگاری است 

بگذار تا حیران چشمان تو باشم


عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنا است.....

 
|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در جمعه 18 مرداد1387  |
 عکس عشقولانه...؟








|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در جمعه 18 مرداد1387  |
 عکس عشقولانه...؟

عاشقانه


عاشقانه


عاشقانه


عاشقانه


عاشقانه


عاشقانه


عاشقانه


|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در پنجشنبه 17 مرداد1387  |
 مطلب عشقولانه...؟

و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
خدايا به خاطر همه چيزايي که بهم دادي و همه ي چيزايي که بهم ندادي ازت ممنونم
خدايا به خاطر همه ي لحظه هاي خوب زندگيم ازت ممنونم
خدايا تو آني که تواني
اي نفست هم نفس بي کسان جز تو کسي نيست کس بي کسان
بي کسم و هم نفس من تويي رو به که آرم که کس من تويي


سهم من . اتاقيست که به اندازه ي يک تنهايي است
دل من به اندازه عشق به پهنه هاي ساده خوشبختي مي نگرد .
سهم من اين است ...
سهم من ، آسماني است که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد .
سهم من ، گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که مي گويد
" دوستت دارم "


اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود
اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم
اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند ا
گر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود
اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم بسيار درست فکر کرده اي
خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم ...پس بمان


هرگز لبخند رو ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی، چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو شود


    خدا جون وقتی مرا نقاشی می کردی زیبا نقاشی ام کردی ممنون!!! سالم نقاشی ام کردی باز هم ممنون... با غرور نقاشی ام کردی باز هم ممنون... ولی آخه خدا جونم چرا تنها نقاشی ام کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



      بوســـــــــــــــــــــه بوسه یعنی وصل شیرین دو لب بوسه یعنی خلسه در اعماق شب بوسه یعنی لذت از دلـــــــدادگی لذت از شب،لذت از دیوانـــــگی بوسه آغـــازی برای مـــا شدن لحظه ای با دلبری تــنـــــها شدن بوسه آتش میزندبرجسم وبرجان بوسه یعنی عشق من،با من بمان طعم شیرین عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است بوسـه یعنی عشق و آوازوسرود بوســـه را تـــــکرار می باید نمود



     آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است



      گاه به انتظار واژه ای می نشینی که شنیدنش برایت آرزوست. گاه واژه ای به تنهایی سرنوشتی را عوض می کند . گاه یک نگاه تقدیرت را در یک لحظه برای همیشه رقم می زند . گاه با ریختن تنها یک قطره اشک محبتی می شکفد که هیچگاه پژمرده نمی شود . گاه آهی از دل بر می خیزد که عشق ویران شده ای را بار دیگر می سازد. گاه گوش هایت ندایی می شنوند که تو در تردید حقیقتش غوطه ورهستی.



      چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند و چه

 

 اندکند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند. دکتر علی شریعتی



     هر 3 ثانیه یکی تو دنیا میمیره بشمار1 2 3 همین الان یکی مرد یادت باشه یکی

 

از این 3 ثانیه ها نوبت من و توه

 


خیلی ها مترسک رو دوست ندارند چون پرنده ها رو می ترسونه ولی من دوسش

 

دارم چون تنهایی رو درک می کن



      خدایا به من توفیق عشق بی هوس- تنهایی در انبوه جمعیت-دوست داشتن

 

 بدان آنکه دوست بداند عطا کن..



 

 انسان مانند یک هواپیمای سه موتوره است که موتور وسط ارتباط با خدا، موتور دست راست ارتباط باخود (اعتمادبه نفس) و موتور دست چپ ارتباط بادیگران است. درصورت روشن بودن این سه موتور انسان اوج می گیرد ...



زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم


کاش می شد سه چیز را از کودکان یاد بگیریم: بی دلیل شاد بودن و پای کوبیدن* همیشه سرگرم کار بودن و بیهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فریاد زدن



هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم / گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم *** خود غلط بود آنچه می پنداشتیم



  دراین بازار نامردی به دنبال چه میگردی؟ نمی یابی نشان هرگز توازعشق وجوانمردی! بروبگذر از این بازار" ازاین مستی وطنازی ! اگرچون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی



  دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن ، مگر اینکه یکیشون واسه دیگری بشکند ، پس من میشکنم فقط به خاطر تو .



  عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی



عشق یعنی گم شدن در کوی دوست هر چه در دل ارزوست


 سلام،میدونی رفیق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانایی هم معنی نداشت. اگه زشتی نبود زیبایی هم بی معنی بود.

میبینی؟ دنیا به تو هم نیاز داره

|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در پنجشنبه 17 مرداد1387  |
 متن عشقولانه...؟
نمي دانم چرا اين گونه هست؟

وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني

اما،دلت بسته به مهر ديگري است.

بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري...

که دلش پيش تو نيست.



گرصدسال پس ازمرگم قبرم رابشکافي وهنوزقلبم وجودداشته باشدخواهي ديد که روي آن نوشته

 شده است فقط تورادوست دارم


هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک

کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند


تو كوله بارت عشق ميزارم كه بگذريم،قلب ميزارم كه جا بدي،اشك ميدم كه همراهيت كنه و

 مرگ كه بدوني باز بر مي گردي پيشم


اگر سلطنت بلد نباشم .سلطنت نميکنم...اگر زندگي بلد نباشم زندگي نمي کنم ...اما اگه دوست

داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو ياد ميگيرم



اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست

داشته باشي



پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از

 چشمانم بيرون ميريزند



چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي

برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است



عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي

مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست



هيچ چيز بيش از يک لبخند تمسخر آميز، دهان زيبا را زشت نمي کند


رهايي آرزوي من است
رها شدن از سکوتي که هرگز آنرا به مرز فرياد نرسانده ام
معناي فرياد را نميدانم ، بي علت نيست که در اين سکوت جا مانده ام


يا به اندازه ي آرزوهات تلاش كن يا به اندازه اي كه تلاش ميكني آرزو كن...!


دوست بدار قبیله آفتابگردان ها را که قبله نمایه خورشیدند و همواره سر به آستانه او می سایند !

و اگر قدمی افرازند برای درک نور است و نه از سر غرور !


 حرف هايي هست براي نگفتن ، حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود


نمي آورند! وارزش هر کس به اندازه ي حرفهاييست که براي نگفتن دارد


اونطور منو نگا نکن دست روی دست من بزار
برو یه وقت مریض میشی بغضت رو هی نگه ندار
فدات بشم فدات بشم فدات بشم بزار برو
محاله باورش که من دیگه نمیبینم تو رو
صدات میلرزه عشق من اسمم رو هی صدا نکن
طنابو دور گردنم بنداز دیگه نگــــــــــــــــــام نکن...


نخ داخل شمع از شمع پرسید چرا وقتی من میسوزم تو اشک میریزی *شمع گفت مگه میشه

کسی که تو قلبمه داره میسوزه من اشک نریزم


در قلبت رو واسه کسی باز نکن / اونی که دوست داره کلید داره


شمع میسوزد و پروانه به دورش / من که پروانه ندارم چه کنم


شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

 

می کنم ٫ تنها ٫ از جاده عبور :

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت ٫

غمی افزود مرا بر غم ها

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل :

وای این شب چقدر تاریک است !

 

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

 

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم است بر دل

غم من لیک غمی عمناک است

 

....سهراب سپهری....



|+| نوشته شده توسط (داوود ).دوست داری نظر بده. در پنجشنبه 17 مرداد1387  |
 عشقولانه ها...؟

عشقولانه های یک کودک...

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،

ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی

و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود. ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط ک